مثال جان بزرگی نهان به جسم جها

خرید بک لینک
مثال جان بزرگی نهان به جسم جهان مثال احمد مرسل میان گبر و جهود ستایشت به حقیقت ستایش خویش است که آفتاب ستا چشم خویش را بستود ستایش تو چو دریا زبان ما کشتی روان مسافر دریا و عاقبت محمود مرا عنایت دریا چو بخت بیدارست مرا چه غم اگرم هست چشم خواب آلود 941 ز بعد خاک شدن یا زیان بود یا سود به نقد خاک شوم بنگرم چه خواهد بود به نقد خاک شدن کار عاشقان باشد که راه بند شکستن خدایشان بنمود به امر موتوا من قبل ان تموتوا ما کنیم همچو محمد غزای نفس جهود جهود و مشرک و ترسا نتیجه نفس است ز پشک باشد دود خبیث نی از عود شود دمی همه خاک و شود دمی همه آب شود دمی همه آتش شود دمی همه دود شود دمی همه یار و شود دمی همه غار شود دمی همه تار و شود دمی همه پود به پیش خلق نشسته هزار نقش شود ولیک در نظر تو نه کم شود نه فزود به پیش چشم محمد بهشت و دوزخ عین به پیش چشم دگر کس مستر و مغمود مذللست قطوف بهشت بر احمد که کرد دست دراز و از آن بخواست ربود که تا دهد به صحابه ولیک آن بگداخت شد آب در کفش ایرا نبود وقت نمود 942 اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهد تو هم به صلح گرایی اگر خدا خواهد هزار عاشق داری تو را به جان جویان که تا سعادت و دولت ز ما که را خواهد ز عشق عاشق درویش خلق در عجبند که آنچ رشک شهانست او چرا خواهد عجب نباشد اگر مرده ای بجوید جان و یا گیاه بپژمرده ای صبا خواهد و یا دو دیده کور از خدا بصر جوید و یا گرسنه ده ساله ای نوا خواهد همه دعا شده ام من ز بس دعا کردن که هر که بیند رویم ز من دعا خواهد ولی به چشم تو من رنگ کافران دارم که چشم خیره کشت بیندم غزا خواهد اگر مرا نکشد هجر تو ز من بحلست اسیر کشته ز غازی چه خونبها خواهد سلام و خدمت کردم بگفتیم چونی چنان بود مس مسکین که کیمیا خواهد چنان برآید صورت که بست صورتگر چنان بود تن خسته کیش دوا خواهد ز آفتاب مزن گفت و گوی چون سایه ز سایه ذره گریزد همه ضیا خواهد زهی سخاوت و ایثار شمس تبریزی که شمس گنبد خضرا از او عطا خواهد 943 نماز شام چو خورشید در غروب آید ببندد این ره حس راه غیب بگشاید به پیش درکند ارواح را فرشته خواب به شیوه گله بانی که گله را پاید به لامکان به سوی مرغزار روحانی چه شهرها و چه روضاتشان که بنماید هزار صورت و شخص عجب ببیند روح چو خواب نقش جهان را از او فروساید هماره گویی جان خود مقیم آن جا بود نه یاد این کند و نی ملالش افزاید ز بار و رخت که این جا بر آن همی لرزید دلش چنان برهد که غمیش نگزاید 944 به باغ بلبل از این پس نوای ما گوید حدیث عشق شکرریز جان فزا گوید
خاطره های من...

ما را در سایت خاطره های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: hashem بازدید: 131 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 14:41

صفحه بندی